5 بهمن 92 ... کلی خبر و ماجرا توی این یه عالمه تاخیری
سلام عزیزای دلم ...
وای که چقدر دوستون دارم

ببخشید از این تاخیر طولانی, ٣ . ٤ بار کلی عکس و مطلب گذاشتم که یهو همش پرید , انقدر ااعصابم خورد شد که نگوووووووووو
توی این چند وقته خیلی اتفاقای خوب و بد افتاده و کلیم کارای تازه یاد گرفتید ...
الان که دارم مینویسم ساعت ١ ظهره و شما خوابید , فکر نکنید خواب ظهراا نه ... خواب شبتونه همچنان .... آخه شما هنوزم ٣ . ٤ صبح میخوابید تا ١ یا ١.٣٠ ظهر فرداش ....
الان ١٥ ماه و ٩ روز و ٥ ساعت و ٣٦ دقیقتون هست ....
حالا بگم از اتفاقای این چند وقت ....
١٣ ماهگیتئن تا تموم شه نصف عمر منم رفت به خدا , خیلی اتفاقای بد افتاد و بلا سرتون اومد
ایلیا یه شب داشتی بدو بدو میکردی و با بابایی دالی بازی میکردی که یهو یه صدای بلند اومد و گریه شما بلند شد بدو اومدم ورت داشتم که دیدم بین ٢ ابروت تا جای رویش موهای سرت اندازه یه بند انگشت ورم کرده و اومده بالا ... بمیرم واست الهی چقدر آخه سر تو اینور اونور میخوره ... خلاصه ساعت 2.30 شب تند تند لباس پوشیدیم و رفتیم صارم که شکر خدا گفتن هیچی نیست ....
3 روز بعدش امیرعلی افتادی و یه میله پلاستسکس که تو دستت بود رفت تو چشت , حالا جاجی مامان و مامان عطی و آقاجون هم اینجا بودن , نمیدونی چه صحنه بدی بود یه لحظه بلند شدی و میلرو از زیر مبل ورداشتی و این اتفاق در عرض 2 ثانیه افتاد ... مامانی یهو دیدم از چشت خون اومد و اشکات خونیه واااااااااای چنان گریه ای کردم که داشتم خودمم غش میکردم دنیا دور سرم چرخید ... همه میگفتن یا ابوالفضل یا حسین و من هی بیشتر میمردم .... بدو بدو بردیمت فارابی دیگه آروم شده بودی . با بدبختی معاینت کردن و من با دکتر هم داد بیداد ردم از بس گردنتو فشار میداد که تکون نخوری اعصابم خورد شده بود ... خلاصه گفتن باز صبح بیار شاید چشمش پاره شده باشه و بخیه بخواد دوباره فرداش بردیم دوباره همون آش همون کاسه , دوباره فرداشم بردیم که بیهوشت کردن تا معاینت کنن و گفتن چیزی نیست ... و اینکه به ما اون 3 روز چی گذشت بماند ...![]()
و اینگونه شد که ما از عمل بیضت فعلا گذشتیم که اونم قوز بالای قوز نشه !!! بمیرم واست چقدر اذیت شدی پسرم , چشمات تا 1 هفته کاسه خون بود و گوشه پلک بالاتم پاره شده بود زخمی بود و من هر دفعه میدیدمت اشکم جاری میشد ... بازم شکر خدای مهربونم که به خیر گذشت ...
دوباره پس فرداش خونه مامان عطی ( شب یلدا ) ایلیا با سر از روی مبل افتاد پایین و اینچنین شد که من در یک حرکت انتحاری تمام وسایل خونرو جز فرشها و میز تلویزیون گوشه ای از خونه جمع کردم و استتارشون کردم و خونرو به پارک تبدیل کردم تا هیچ خطری واسه شما نباشه و کاملا آزاد بازی و شادی کنید ...![]()
بگذریم بگم از کارهای جدیدتون ....
چشم , بینی , زبون , گوش , پا و دستتون رو میشناسید ... وقتی شیر یا چیزیتونو میریزید زمین میگید حپیلی ) حپلی ( یا میگید حپلو
دست میدید ( یا الله ) ... وقتی چیزی میخواید آدمو میکشونید پیشش و میگید انیناا ( ازینا )، عاشق سایه بازی هستید ( گوشی بابا رو میگیرید دستتون و چون نور فلاشش به شما میخوره رو دیوار و سقف سایتون میفته و کلی کیف میکنید . ماهم برقا رو خاموش میکنیم و شکلای مختلف واستون در میاریم و کلی میخندیم .
تا یکیتونو میبرم بشورم اونیکی میاد و سریع شیر دوش حمام , دستشویی و ... رو باز میکنه و همه لباساشو خیس میکنه و واسه من کار اضافه درست میکنه و اگر درو زودی ببندم صدای گریش 7 تا خونه اونورتر هم میره ...
خاموش و روشن کردن لباسشویی بی نوا رو هم یاد گرفتید ...
پاهاتونو دراز میکنید و میگید ات مته ( اتل متل توتوله )
هرجا مشمبا در هر اندازه و ابعادی ببینید میارید پیش من و فوت میکنید توش ( یعنی بادش کن )
وقتی میریم حموم دیگه زیر دوش وایمیستید تا بشورمتون ( واسه اینکه لیز نخورید موکت میندازم زیرتون )
تا لباسای بیرونتونومیارم بیرون کمد میدید دستم و میگید دد ...
هرجا باشید یهو میاید تو صورت آدمم و میگید دااااااا ( دالی )
کنترلو میارید و میگید نانا ( نانای بذار )
فرهنگ لغات ( کاملا منظورتونو میفهمونید باهوشای من )
چشم = امیرعلی ( تت , tet ) ....... ایلیا ( تش , tesh )
جوجه = امیرعلی (ژوژو ) ....... ایلیا ( سوژو )
پا = امیرعلی ( پاپا ) ........ ایلیا ( با )
دست = امیرعلی ( دت ,dat ) ....... ایلیا ( دد )
هاپو = امیرعلی (epoo ) ...... ایلیا ( آپ )
گربه , معو امیر علی (mamo ) .... ایلیا ( م او )
آبه ... دد ... آوا ... بابا ... ماما ... ممه ....آقا .... ننی ( نی نی ) , هومه , بب , منه , بده , نه , کلمات مشترکتونه ....
پسرای گلم گاهی دست همو میگیرید و راه میرید و کلا با هم خیلی بازی میکنید ... هرچی دست امیرعلیه ایلیا خان میاد میگیره و امیرعلی هیچ تلاشی واسه گرفتنش نمیکنه ... وقتی میگم یه چیزیو بدید میرید میارید , عاشق دنبال بازی کردنید و از هیجان نمیدونید کجا برید و چیکار کنید ...
راه رفتنتون به دوییدن تبدیل شده ... و ماشالله روز به روز بهتر و آقا تر میشید ... عاشقتووووووونم پسرای مهربون من ...
عکساتون ادامه مطلب ....
وقتی مشغول دیدن تلویزیون هستید ...

و این هم 2 تا صحنه از کارتون مورد علاقتون ( با نی نی 4 )


ساعت 2.55 صبح به وقت تهران ....


وقتی یک ذره کاکایو میخورید ( مقداری که به دست و صورتتون میماله لز مقداری که من دستتون میدم تا بخورید خیلی بیشتره )


من مثلا میخواستم کمدتونو مرتب کنم ....


و وقتی مشما( قفل اظطراری ) رو دور دسته یخچال یادمون میره بپیچونیم ....


وقتی مهمون میاد و میوه میاریم واسشون .....

شما عاشق نارنگی و لیمو شیرین هستید ....


اینجا نمیخواید همدیگرو بخورید ... نه !!!ین فقط یه بوس کوچولو ....


وقتی کسی به پشتیها ( که از خونه حاجی مامان کش رفتیم ) تکیه نده ....



داداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .... اووووووومااااچ


حرکات موزون موقع پخش آهنگ شاد ....


وقتی میرید اتاقتون و چند ثانیه صداتون شنیده نمیشه ....

و من میام تا ببینم چی شدید !!!!!!!!!!


وقتی تو خونتون با بابایی دالی بازی میکنید ......

ایلیا هیچ وقت از در وارد و یا خارج نمیشی یا از پنجره یا اینکه کلا خونرو بلند میکنی و از زیرش میری و میای پهلوون من


لقمه گنده تر از دهان !!!!!!!!!!


جعبه شیر خشک رسید .....


قیافه و چشمهایی پر از نقشه های شیطنت آمییییییییییییییییییییز ....



امیر علی بابارو بوس کن ............... آی آی گااااااااز نگیییییییییییییییییییییر بوس کن .....

اینم بوس ....خوش به حال بابااا با این پسراااااا


ایلیاااااااا بره بالااااااااااااا ....

امیرعلی هم برررررررررررررررررررررره بالا ........


اسلیا چشمک بزن ........


امیرعلی دست بده ( عین مردا تکونم میدی دستتو )


ایلیا وقتی کاری میکنی و خودتو لوس میکنی که هیجی نگم ..


امیرعلی دماغت کوووووووو ؟


ایلیا جون چشمات کو ( و دستت تا آرنج میره تو چشت )....


قربون قد و بالاااااااااااات ........


وقتی ایلیا آوا رو میبینه تا چند دقیقه هی نگاه عاشقانه و هی ماچ .... اووووووووو پسرم عاشق شده !!!


قربون صورت مثل ماهتون بشم من ...........



پسرا رو دیوار بالکن برای پرنده ها غذا میذارم ... یک عالمه انواع اقسام پرنده میان و غذا میخورن و شما میدویید و میگید جوجووووووووو اینم یکی از اوناست که شما با دیدنش خیلی ذوق میکنید


راستی 19 دی تولدم بود و امسال دومین ساال تولدم بود که شما جیگرا کنارم بودین ... یه جشن خودمونی گرفتیم و کلی خوش گذروندیم ... اینم میز شام کوچولووووووووووووش بود ...![]()

عزیزای دلم خدا انشالله حافظ شما و همه کوچولوها باشه .... دوستون داریم


5 بهمن 92 ... کلی خبر و ماجرا توی این یه عالمه تاخیری 



